باز هم ماه خون...

 
 
و باز هم تاسوعا و عاشورایی دیگر...
و باز مصیبتی و حماسه ای که از نو تکرار می شود... در همه اعصار و قرون و در در تک تک دقایق تمدن بشری و لحظه لحظه حیات آدمیان.
 باز هم کاروان حسین(ع) در زمین کرب و بلا، خیمه گسترانیده اند. باز لشگر حق، بر خیل عظیم باطل پیروز می شود، تا امروز پس از ۱۴۰۰ سال، دیده هامان گریان شود و قلب هامان مجروح و روح مان تا به اوج های دوردست پرواز نماید تا کران تا کران عشق را نظاره گر باشد.
 
*        *        *
 
حسنیا..!
یاریم کن! نگذار تا وجودم در جوار وجود پلید کوفیان آلوده گردد.
آقای من..!
 آنگاه که فریاد "هل من ناصر ینصرنی.." برآوردی، آیا پاسخت گفتم؟ 
سرور من..!
 امروز پندار من این است که اگر دیروز، فریاد یاری و بیعت بر آوردی، با گامهایی استوار و قلبی مطمئن، ندایت را پاسخ گفتم و عاشقانه شربت شهادت را در راه الله و پیروزی حق، یاری یاران حق، و اقتدا به امام زمانم نوشیدم.
مقتدایم..!
 حال من چگونه است؟! اگر امروز باز آزمونگاه حق و باطل بر پا شود، آیا من درخواست یاری ات را پاسخ خواهم گفت، یا تنها به "لیتنا کنا معک"ی اکتفا خواهم کرد؟!
اماما..!
اشکهای زلالم را قسم، مرا در جمع یاران اندکت، مظلوم، تنها، رانده شده و غریب قرار ده!
(شهادت را که لیاقتمان نیست... افسوس!) 
 
رندان تشنه لب/طراح پوستر:حسین یوزباشی/اولین نمایشگاه پوستر عاشورا/خانه هنرمندان ایران/1384  
 
چشمه چشمه مشک می جوشد زآب
وای از دستان پــور بـوتـراب
 
دست او بر خاک و خون پامال شد
دست ما در جيب بيت المال شد
 
قلب اودر فکر طفلان زار شد
فلب ما در حسرت دينار شد
 
دين او صد باغ ايمان می دهد
دين ما بوی غم نان می دهد
 

(هنوز اسم ندارد...)

ایمان
یا ...
تاریکترین ساعت پیش از طلوع

شروع شده...

همه رفته اند و من تازه رسیده ام. اما ناامید نمی شوم. ایمان دارم به خودم. همه با تاسف سر تکان می دهند. سر بلند می کنم، لبخندی می زنم، بند کفشم را محکم می کنم و راه می  افتم. چند لحظه بیشتر نگذشته که دو نفر را رد می کنم. و بعد سه تای دیگر. در عرض سه دقیقه بعد، بیشتر از نصف افراد را پشت سر گذاشته ام. به ایستگاه وسط راه که می رسم، همه با تعجب و تحسین نگاهم می کنند.

یک چهار بزرگ روی لباس قرمز نفر جلویی خودنمایی می کند. فقط 4 نفر مانده اند....

وقتی آرام و پیوسته از کنار نفر چهارم رد می شوم، سر بر می گرداند و با خشم نگاهم می کند، یکدفعه همه جا سیاه می شود، سوزش شدیدی را در بینی ام حس می کنم و چشمانم پر اشک می شود و بعد محکم از پشت روی زمین می افتم. تمام لباسم پر خاک شده و سوزش کف دستهایم هم به بقیه دردها اضافه می شود. وجودم از نفرت و خشم پر می شود. بلند می شوم...

"نفر پنجم..؟ فایده ای نداره.. دیگه دیر شده.. نمی رسم.. خیلی عقب افتادم..." ...

"من می تونم.. از همه جلو زدم.. فقط چهار نفر دیگه.. هیچکس فکر نمی کرد به اینجا برسم.. حتی خودم... حالا هم همینطوره.. می تونم... "

همه اینها بیشتر از یک ثانیه طول نمی شکد و بعد بند کوله پشتی را محکم می کنم و راه می افتادم. دو نفر از عقب نزدیک می شدند که حالا به تدریج باز دور می شوند. سرعت می گیرم. چیزی به انتهای مسیر نمانده اما هنوز ایستگاه آخر دیده نمی شود. پیچ را که رد می کنم قرمزپوش را دوباره می بینم. دندان به هم می سایم و بر سرعتم می افزایم. به فکر تلافی می افتم. مشتم را گره می کنم. اما نه... من اهل اینکارها نیستم. مشتم را باز می کنم. چشم از قرمزپوش بر می دارم و دروازه ی مملو از جمعیت منتظر را نگاه می کنم که لحظه به لحظه نزدیکتر می شوند...

حالا دیگر از او جلو زده ام. اما... پس سه نفر دیگر کجا هستند...؟ پاهایم سست می شود. چیزی در دلم فرو می ریزد و چشمانم به سوزش می افتند. آرام سرعتم را کم می کنم و دوباره قرمزپوش از من جلو می زند.

"اینهمه تلاش برای نفر چهارمی؟ چه ارزشی داره؟ جز اینکه قبول کنی اونا از تو بهترن... فقط نفر اوله که اهمیت داره... لعنتی... یه باخت دیگه..."

دو سه نفر دیگر که از کنارم رد می شوند، خسته و ناامید و افسرده ، آرام از سمت چپ جاده بیرون می روم.

*   *   * 

قرمزپوش وقتی جام را بالای سر می برد به این فکر می کرد که چرا لباس آبی  چند قدم مانده به خط پایان، از مسابقه خارج شد و جام را به او واگذار کرد؟!

توجه! حق چاپ محفوظ است!

این مشایخ قبله هاشان بر گناه...

کاخــها گردیده مسـجـد سرفراز      صد رکعت تزویر دارد هر نــماز

سجده در مسجد،آری! مشکل است    این بنا از دل نباشد، از گـِـل است

گویمت از هفت رنگان مو به مو         خـرقــه پوشانِ دغـل کـارِ دو رو

این خسان با مال مردم زنده اند         جمگلی اندر نماز و سجده اند

سجده بر پست و ریاست می کنید       با خــــدا حتی ســیاست می کـنید

چـــه خـدایان زیـــادی ساختید             مـــال مردم را به خود پرداختید

کو نشانی که شما اهل دلید؟              جمگلیــــتان بر نـماز باطـلـید

می چکد شک بر سر سجاده ها       وای از روزی که افــــتد پـــرده ها

 

 

پس کجاست این منجی موعود....؟!

انگار انتظارمان را هیچ پایانی نیست....