داستان کوتاه
آرام و بی صدا رفتم تو اتاقش. یواشکی دفتر نقاشی اش را که روی میز افتاده بود برداشتم و آن را باز کردم. برایم یک قلب تو خالی اما زیبا کشیده بود.
غرق در تماشای قلب بودم که یکدفعه دستش خورد روی شانه ام:«دفتر را وارونه گرفتی! این فقط یه پنج بزرگه».
غرق در تماشای قلب بودم که یکدفعه دستش خورد روی شانه ام:«دفتر را وارونه گرفتی! این فقط یه پنج بزرگه».

+ نوشته شده در جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵ ساعت ۷:۴۱ ب.ظ توسط مجتبی
|