نامه به کودکی که شاید هرگز متولد نشود...

 نامه به کودکی که شاید هرگز متولد نشود...

 یک

سلام فرزندم!

صدای مرا از اعماق زمان می شنوی! نمی دانم درک این مطلب چقدر برای تو سخت است. این فاصله زمانی شاید دیواری باشد بلند در برابر ما که تا ابد دنیای مرا از دنیای تو جدا می سازد.

اینجا 25 مهر 138۶ است. من، یک دانشجوی خوب دانشگاه هستم. نه از این لحاظ که درسهایم خیلی خوب باشد، نه... نمره هایم معمولیست. البته نه اینکه فکر کنی باهوش نیستم یا درسها برایم سخت است. مساله فقط این است که درس نمی خوانم. این را هم بگویم که این ترم تصمیم گرفته ام درسم را خوب خوب بخوانم. تو هم درسهایت را خوب خوب بخوان. همیشه سعی کن بهترین نمره ها را بیاوری. اینطوری می توانی به خودت افتخار کنی که از پدرت هم جلو زده ای. نمی دانم... شاید به درس خواندن و نوشتن و مساله های جورواجور ریاضی و فیزیک حل کردن علاقه متد باشی. در اینصورت زیاد به من شباهت نداری. شاید به مادرت رفته باشی. اما اگر مثل من درس خواندن برایت یک تفریح یا یک کار لذت بخش به حساب نمی آید، باز هم از اینکار صرف نظر نکن، چرا که جامعه اینچنین می گوید و تو برای زندگی در چنین جامعه ای، باید مطابق خواست آن حرکت کنی. حتی یک لحظه هم این فکر به سرت نزند که من در جوانی ام محافظه کار یا نان به نرخ روز خور بودم. از پدربزرگت بپرس.. حتی مادربزرگت هم می داند که چگونه محکم و استوار، یکه و تنها در برابر طوفان خواسته های نامشروع جامعه ایستادم و چگونه شاخه هایم یکی یکی شکست و برگهایم دانه دانه ریخت تا دیگر نه برگی بر شاخه هایم ماند و نه شاخه ای بر تنه استوارم. اما فرزندم! ما محکوم به جبریم. گاهی، نمی شود خلاف جهت رودخانه شنا کرد و لازم است تنها 90 درجه بچرخی و با تمام توانم دست و پا بزنی. فکر نکن این کار کمیست. کمتر کسی از پس همین 90 درجه بر می آید. به اطرافیانت نگاه کن! ببین چگونه همه ارزشهای خود را، توان خود را، زندگی خود را و وجود خود را فدای خواسته های دیگران و جامعه می کنند. گفتم جامعه... چقدر دور شدم از بحث!

بله عزیزم!
من دانشجوی خوبی هستم، چون هم درسم را می خوانم(البته شبهای امتحان) و هم به علایقم می رسم. احساس جمود نمی کنم. احساس می کنم موجود زنده ای هستم که در برابر وقایع اطراف، واکنشی هرچند کم از خودم نشان می دهم. دنیایم خیلی بزرگتر از دنیای کوچک بسیاری آدمهای کوچک است. آدمهایی که همه دنیایشان را زندگی خودشان، موفقیتهایشان، شکستهایشان، آرزوهاشان، نیازهاشان، کمبودهاشان، خودشان، خودشان و گاهی هم چند نفر دیگر تشکیل می دهند. من حالا سردبیر یک نشریه هستم. در فکر یک مجله چندین صفحه ای رنگی را از ذهنت بیرون بیاور. این نشریه 4 صفحه بیشتر ندارد، سیاه و سفید است و مطالبش هم شاید زیاد چنگی به دل نزند. اما مهم نیست. مهم این است که این یک نشانه است.. نشانه زنده بودن من!

من رئیس یک تشکل هم هستم. گرچه که فقط از ریاستش زحمت و کار و مسئولیت بیشتر به من رسیده و ژستها و مزایایش مال دیگران است. اما راضیم!

عزیزکم!
من زیاد برای پدر و مادرم پسر خوبی نبوده ام. البته معتقدم که آنها هم زیاد پدر و مادر خوبی نبوده اند. راستش را بخواهی همیشه وقتی پدربزرگ و مادربزرگت، از پدری و مادری برایم کم می گذاشتند، سعی می کردم تا به خاطر بسپارم تا برای تو آن را جبران کنم! نمی دانم حالا در فکر تو چه می گذرد. مرا چگونه پدری می بینی و چقدر از من متوقعی. اما فرزندم! لااقل تو می توانی مطمئن باشی که من تمام تلاش خود را کرده ام و همه سعی خود را به کار بسته ام.
دیدی که گفتم پسر خوبی برای آنها نبوده ام. قبول می کنم که هیچوقت آنطور که خواسته ام نبودم.

عزیزم، نمی خواهم پدرت را در تصورت کوچک و حقیر کنم. می دانم که همه بچه ها، پدر را انسانی آرمانی می بینند و تحمل کوچکترین خطایی از آنها برایشان بی نهایت سخت است. می بینی؟ سعی می کنم درکت کنم. اگر پدر من هم همیقدر سعی می کرد مرا درک کند، من خواسته دیگری از او نداشتم. این را باور کن.

اما فرزندم من سخت از دنیا ملولم. زندگی کردن برایم آسان نیست و هر دانه ای که از ساعت شنی عمرمن به پایین می لغزد، انگار با خود انبوهی از دردها و رنجها را به کوه ناملایمات دیگر می افزاید. هرگز فکر نکن که چون انسانهای بی هدف، یا بی هویت بوده ام. از همان اوان کودکی باور و ایمان متزلزل ناپذیری به خدا و آخرین پیامبر داشته ام. باوری درونی، اما -شاید- نه چندان عمیق به معاد دارم. اما بهشت برای من جذابیتی ندارد. از زرق و برق این دنیا هم بیارم و گاهی دیدن آدمهایی که به این لذات زودگذر خود را مشغول می کنند، سخت متعجبم می کند. می گویند روح انسان کمال جوست و به دنبال خدا می گردد. اما من قرب الهی را درک نمی کنم... شاید یک روزی درک این مطلب مرا در رهایی از خلا یاری کند.. پس منتظر می مانم اما خدا خودش می داند که آسان نیست.

فرزند کوچکم!

به اندازه سالها با تو حرف دارم، اما نه حوصله ای هست برای نوشتن و نه ذهنی که یارای ساختن برجی با صدها طبقه، آنهم با مصالح اندکی چون این 32 حرف را داشته باشد. پس کلبه کوچکی می سازم تا لحظاتی در آن درنگ کنی و بیشتر بیاندیشی و بعد بگذری که دنیا جای قرار نیست. حالا بعد از این آخرین جمله، کلبه من 925 کلمه دارد!

 

 دو

دو روز از اولین نوشته ام گذشته و من برای تکمیل این نامه سخت بی تابم!

نمی دانی چقدر برایم جذاب بود اگر می توانستم حتی اندکی از دنیای کودکی و جوانی پدرم..یعنی پدربزرگت را درک کنم. و حالا، می خواهم تا برایت جبران کنم.
راستش خیلی دوست داشتم تا با نظم و انسجام اینها را برای تو بنویسم و از هر دری با تو صحبت کنم و بعد هم کتابی از آن چاپ کنم. برایم جذاب است. اما وقتش را ندارم. البته نه اینکه فکر کنی دائم مشغول فعالیتهای مختلفم، بیشتر وقتم را هدر می دهم و این به شدت مضطربم می کند.

فرزند دلبندم! من از کودکی همیشه می پنداشتم که در آینده های دور، زمانی که مراحل رشد و بلوغ و کمال را طی کنم، برگزیده ای از سوی خداوند خواهم شد، که خلق را به سوی او هدایت می کنم، و پاکترین انسان زمان خواهم بود. نمی دانم چقدر عجیب است. و نمی دانم چرا و چگونه چنین تصوری در من ایجاد شد، پیوسته رشد کرد و قوی­تر شد. اما سرنوشت را گویی جور دیگری برایم رقم زده بودند...

بر خلاف تصورم، حتی به حداقل ها هم نرسیدم. به رفتار همانهایی که مدام سرزنششان می کردم، دچار شدم. پاکیم از دست رفت و به گناه آلوده شدم. چطور این اتفاق افتاد؟.. چرا؟..و چطور... هنوز سردرگمم! اما رفته رفته که بزرگتر شدم، وجودم بیشتر با تصوراتم از خودم فاصله گرفت. این فرزندم، سخت عذابم می دهد. اکنون دیگر انگیزه هایم را از دست داده ام، چراکه پاکی از دست رفته، دیگر به این آسانیها بر نمی گردد. افزون بر این، بر ترک گناهانی که سالهاست مرا از کمالم باز داشته اند، خود را سخت ناتوان می بینم. و حالا منِ خیالی ام فرسنگها با من کنونی ام فاصله دارد.

بارها و بارها راه توبه را پیموده ام، اما شرم دارم بار دیگر زبان به توبه باز کنم و هنوز جمله به انتها نرسیده، وجودم را به گناه بیالایم. می دانم که چنین خواهم شد.

گفته اند "لا تنقطوا من رحمت الـ.."، اما سخت است. حتی برای من ناممکن است. از رحمت خدا ناامید نیستم، بلکه از اصلاح خود و از برآمدن از پس نفس سرکشم سخت ناامیدم.

 عزیزم!

هرگز نگذار تا به زشتی گناه آلوده شوی. اولین گناه، راه را برای گناهان بعدی باز می کند و گناهان بعدی، راه را اندک اندک بر اصلاح نفس می بندند. قصدم ابدا نصیحت نیست، بلکه توصیه مشفقانه به یک دوست است.

می دانی، همیشه خود را از دیگران برتر پنداشته ام. غافل از اینکه اولین گناه و نافرمانی در برابر خدا، همین نخوت و غرور شیطان رانده شده بود. همین که خود را از دیگران برتر می پنداشت و من سالهاست که به این بلا مبتلایم. حالا که گرفتار این درد بی درمان شدم، قبولاندن اینکه من هم چون دیگران، و حتی پست تر از بسیاری از مردم هستم، برایم بسیار مشکل است.

اما بگذار برایت بگویم تا بدانی در کنار همه این حرف و حدیثها،  تلاش من برای رسیدن به آن انسان کامل، هنوز ادامه دارد. به گذشته که نگاه می کنم، می بینم از زمانی که به خود آمدم و خود را دور از غایتم دیدم، بسیاری از عادات ناپسند را از بین برده ام و بسیاری عادات پسندیده در خود ایجاد کرده ام. اما شاید کمالگراییم(و شاید منفی بینی!) باعث شده تا فقط کاستیها و کژیها را ببینم!

هنوز حرفهای زیادی برای گفتن دارم. فعلا باید بروم.(سریال جواهری در قصر از معدود سریالهاییست که من می بینم. باید یکبار بیایی تا مفصل درباره این سریال برایت صحبت کنم. بی اندازه پرطرفدار است. توجه همه قشری را به خود جلب کرده است...).

پی نوشت: امیدوارم ناراحت نشوی از اینکه قبل از تو کسان دیگری این نوشته را می خوانند! البته شاید در تصمیم تجدید نظر کردم، اما فعلا با اجازه تو این نامه برای نمایش در وبلاگم می گذارم!

 

 سه

آره جونم، آره خوبم

زندگی، هستی همینه

گاهی رنجه، گاهی غصه

گاهی شادی، پره رنگه

گاهی پرواز روی ابرا

گاهی غرقی تو لنجها

گاهی سبزه گاهی آبی
گاهی قرمز یا نارنجی

گاهی تاریک، گاهی روشن

گاهی هم  تاریک و روشن

گاهی قلبا پره رنگه،
گاهی قلبا همه درده

گاهی هم میشه یه وقتی

همه قلبا میشه سنگی

آره جونم، آره خوبم

زندگی  همش همینه

یه روزش تاریک و دلگیر،

روز دیگه پره امید...

 

 چهار

فرزند کوچک من!

چهارده روز دیگر هم گذشت. اصلا آسان نبود. ابدا هم سریع نگذشت. اما چقدر راحت این زمان رفته در لابلای سطور گم می شود!

روزهای زیبایی نیست فرزندم. زندگی روشنی نیست. از پشت سر گذشته مدام مرا به بازگشت می خواند و آینده پیش رو، از درازی راه می گوید و توقف! اما چاره ای نیست! باید رفت!

نه..نه! نمی خواهم فکر کنی که آدم غمگین و افسرده و گوشه گیری هستم. برعکس، با همه می جوشم و لبخند از لبان گم نمی شود. درست مثل همه آدمهای دیگر.
قلبهای آدمها را نمی شود با نگاه به صورتهایشان خواند عزیزم. می گویند آنکه می گرید غمی در دل دارد و آنکه می خندد هزار غم در سینه!

فرزندم، اینبار قصد دارم تا از عشق با تو بگویم. عشقی که فرجامش تو خواهی بود. اگرچه که شاید همه آدمها محصول عشق نباشند...

آدمی تنهاست... از بدو تولد تنها بوده و باید انس بگیرد با این تنهایی... اما نمی دانم چرا هیچوقت انسان، این موجود ضعیف، یاد نمی گیرد که تنهایی اگرچه که شاخه های خشک درخت زندگی او را خواهد سوزاند، اما در عوض ریشه های استوارش را در تن زمین استوارتر خواهد ساخت. او همیشه به دنبال یار و همراهیست که به واسطه او از تنهایی رهایی یابد.

شاید هم کمال انسان-که برخی می گویند از ریشه انس می آید- تنها با تنهایی میسر نشود، اما من شکی ندارم که بی آن نیز امکان نخواهد داشت. ما آدمها باید تنها بودن را یاد بگیریم و تنها آنوقت است که می توانیم یاری برای خود برگزینیم. یاری که او را برای وجودش بخواهیم، نه وجودش را تنها برای فرار از حضور تلخ تنهایی خود!

عشق واژه زیباییست. مجوعه بی نظیری از احساسات، که بی امان فوران می کند و همه چیز را با گدازه های سوزان خود، می سوزاند و از بین می برد. گذشته را، آینده را... علایق را، دلبستگیها، آرزوها را... و عقل را فلج می کند. شاید به همین دلیل باشد که داستانی از عشق هیچ پیامبری به یک معشوقه ندیده و نشنیده ایم. و شاید به همین دلیل است که همیشه در افسانه ها و داستانها و اساطیر، عشاق و معشوقه ها یک تراژدی می آفرینند وسرنوشت تلخی را به ازای هیچ و پوچ برای خود رقم می زنند.

واقعا ایراد کار کجاست؟ این احساس زیبا و شگفت انگیز، چرا چنین مخرب است؟ چرا اینچنین زندگی آدمها را به نابودی می کشاند؟!

حتما داری با خودت فکر می کنی که سرنوشت عشق همیشه هم اینقدر تاریک و غم انگیز نیست، هان؟ می دانم عزیزکم! عشق، فی نفسه نقصی ندارد! بلکه این وجود ماست که با عقده ها و کمبود ها، عشق را به آلیاژی جدید مبدل می سازد که دیگر آن عنصر صاف و خالص و با ارزش سابق نیست!

عشق، فرزند دلبندم، جز وسیله ای برای کمال تو نیست. پس هر کجا خواست تو را اسیر خود گرداند، از آن فرار کن و اگر توانستی آنرا رام، و سرکش اراده و عقل و تدبیر خود سازی، آنگاه است که می توانی امیدوار باشی که عشق، کمال تو و معشوقت را رقم خواهد زد. فقط می توانی امیدوار باشی، چراکه این تنها اول راه است.

آری! از عشق می توان گریخت. اما ممکن است پس ار فراری سخت و درحالی که حالا آسوده خاطر در سایه درخت بیدی، دور از دغدغه آرام دراز کشیده ای و نوازش نسیم خنک بهاری را بر پوست مرطوبت احساس می کنی، عشق خیلی آرام و بیصدا، از لا به لای برگهای درخت بید، همراه با وزش نسیم، پایین بیآید و ششهایت را پر کند و تو را نرم نرمک به رویایی شیرین ببرد که گاهی با کابوسی وحشتناک پایان میابد. پس هیچوقت فکر نکن که از حضور و هجوم عشق در امانی. دروازه های هیچ قلبی.. آری با اطمینان و محکم می گویم، دروازه های هیچ قلبی را یارای مقاوت در برابر عشق نیست... بنابراین بیهوده تلاش مکن!

نمی خواهم خسته ات کنم... بعدا بیشتر برایت صحبت می کنم!

مواظب خودت باش...

ادامه دارد...

 

بنا به ملاحظاتی...

دیگر ادامه ندارد!